تبليغاتX
جزیره تنهایی

جزیره تنهایی

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی ,همیشه بودن در فریاد نیست....

دلم میخواد سرت داد بزنم.

همه چیزایی که دوس داشتم بهم بدی و تو همیشه اونارو از من دریغ کردی رو همه رو یکجا ازت بخوام.

شاید الان که نیستی راحت تر شکوه کنم

سرت داد بزنم ، فریاد بزنم ، تو گوشت بزنم

سعی نکن آرومم کنی

تعهد ، صداقت، عشق، دلتنگی، بی قراری، بی تابی....

همه اینا رو به من مدیونی

چندوقتی بود که همه وجودت نبودنمو میخواست اما شاید عشقت منو کر کرده بود...

نمی خواستم که برنجی

نمی خواستم که ببینی گریه های بی صدامو اشکای بی انتهامو

آره خودم خواستم....

خیلی سخته که باورم شه...................

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10 قبل از ظهر توسط ساکن جزیره| |

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با غرور خود مدارا می کنم هر شب

تمام سایه را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را ز چشم خلق حاشا می کنم هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 11 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

تولدم  مُ با رک...

تولدم مُ با رک ...

تولدم مُ با رک...

دوست داشتم عکس کیک تولد امسالمو بزارم آپ نشد، بشه میزارمش

ممنون از همه دوستای خوبم که تولدمو تبریک گفتن از طرق مختلف : وبلاگ، تلفنی، اس ام اسی، فیس بوکی و ....

ممنون که به یادم بودید.همه تونو دوس دارم

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

چند شب پیش یه برگه گذاشتم جلوم. می خواستم همه آرزوهامو توش بنویسم و اولویت بندی کنم و براشون تلاش کنم.

سرمو که بالا اوردم داشتن اذان صبح و میگفتن.

برگه ای که روبروم بود هنوز سفید سفید بود.

فهمیدم که خیلی وقته که دیگه هیچ آرزویی ندارم.

دلم برای خودم خیلی سوخت...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

نظر مردها وقتی:
 
>>به مردی احترام میزاری یعنی: بهش علاقه داری/ احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری!!!
>>... .
>>به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی!!!
>>.
>>لبخند میزنی یعنی جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه!!!
>>.
>>وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری!!!
>>.
>>وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست!!!
>>.
>>وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی!!!
>>.
>>وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست!./ وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
>>.
>>و......و.....و......!!!
>> 
>>و با تمام اینها من یک زنم! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !
>> 
>>و شما هم مرد باشيد! مردی که با تمام مردانگی  تنها یک روز نمیتونه زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنه>>
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:

(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! (بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
 شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟! 
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه ازحـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
 فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)

شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!   
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)  
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه......!!!
 و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط ساکن جزیره| |

این را برای تو می نویسم فقط برای تو که بدانی نبودنت هم عادت نشد!

تو همیشه شریک بی خوابی های من بودی و سهم من از خوابی که همیشه به شیرینی تعبیر می شود گرفتن دستانت در خیال بود!

کاش میشد خندید میشد در باد رقصید!کاش میشد همراه آسمان ترانه سرایی کرد.

و کاش...

سهم من از زندگی تو چیست؟ سهم من از تو چیست؟ جز دلتنگی های شبانه است؟

تازگی ها جای خالی چیزی در زندگیم محسوس است.شاید آن دیواری باشد که بتواند تکیه گاه خوبی برای تن خسته ام باشد.

اما من می ترسم و شجاعانه به ترسم اعتراف می کنم. ترسم از ماندن دوباره زیر آواره دیواری است که دیروز روزی به یکباره نیست شد!

کاش میشد خوابید...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

خدا کند که .... نه نفرین نمی کنم

نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

و من امشب گم شدم

امشب در ذهن غریب آسمون روح اسیر شده ی خودم رو می بینم

انگار از همون نگاه اول سرنوشتی گنگ رو برای من رغم زد

احساس پنهانی قلبم گوش ناشنوای وجودمو کر کرده که شاید ذهن پر از پوچی من طالع ناخوشایند خودشو باور کنه

امشب که به ستاره ها خیره شدم فهمیدم خیلی وقته که سعی می کنن به من بفهمونن که تنها خیالی بیش نبود

یک رویای شاید شیرین

شاید نباید این طور از خواب بیدار می شدم

چرا...

نباید بپرسم هرگز

ستاره ها باید به عشق بازی خود برسن...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

یک مترسک خریده ام
عطر همیشگی ات را به تنش زده ام
در گوشه اتاقم ایستاده
درست مثل توست ،
فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط ساکن جزیره| |

Design By : Mihantheme